علی کوچولوعلی کوچولو، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 7 روز سن داره

علی طلا شیطون بلا

بوی عیدی بوی توپ بوی کاغذ رنگی

این روزا..... وای یعنی من عاشقه این شب بوها بودم.این روزا از توی باغ های قصرالدشت که رد میشی بوی گل مستت میکنه شور و حال مردم و که دیگه نگو همه یه گلدون کوچیک سنبل تو دستشونه و دنبال ظرفای سفالی خوشکل واسه هفت سینن. ولی نمیدونم چرا اون روز که ما رفتیم واسه خرید تو خیلی خوش اخلاق نبودی فقط بغل بابا بودی و میگفتی ماشین آخرسرم به بابا گفتم شما برید تو ماشین من خودم میخرم و میام.ظرفای سفالی کوچیکی خریدم واسه هفت سین و گل و سبزه . واسه خرید شیرینی و آجیل هم که رفتیم خیلی جالب بود واسم که با وجودیکه شکلات ها همه جلوت باز بود ولی دست نمیزدی و فقط نگاه میکردی. موقع درست کردن هفت سین هم اومدی پیشم نشستی که به قول خودت کمکم ...
12 فروردين 1394

روزهای پایانی سال93

هفته آخر اسفند 93 رو داریم سپری میکنیم و این روزها بیشتر به کام توست چون تقریبا هر روز بیرون میریم و تو هم حسابی تفریح میکنی.جاهای جدید و حال و هوای عید ,سبزه و گل و ماهی همه ی خیابونا رو پر کرده آخ که چقدر من اسفند و دوست دارم یه روز ظهر واسه ناهار میخواستیم بریم خونه مادر جون,چون یه کموقت بیشتری داشتیم اول رفتیم پارک,یه پارک جدید واسه تو که تو هم خیلی خوشت اومد بیشتر دوست داشتی توی محوطه بدویی و پله هارو بالا و پایین کنی و دو تایی با هم بشماریمشون. شمردنی به سبک علی : 1.2.3.4.5.6.7.12                          سرسره بازی به سبک علی &n...
11 فروردين 1394

گزارش کار در دقیقه 90

اینجا باید سریع این پستتو کامل کنم چون داریم نزدیک سال 94میشیم.نمیخوام چیزی از سال 93بمونه.میخوام همه چیز نو باشه حتی وبلاگت خب بریم سراغ بلبل زبونیهای این روزات... عادت کردی در مورد الان شبه یا روزه خیلی میپرسی.قبلا ها نمیدونستی تفاوت شب و روز و تشخیص نمیدادی ولی الان دیگه بلدی ، اما باز میپرسی و خودت شروع میکنی به توضیح دادن : مامان روزه ماه خوابه،سیتاهه خوابه،خوشید بیداهه و سوالی که معمولا صبح ها بعد از خوردن صبحانت میپرسی بابا تیجاس تی میاد ظوهر میاااااد،ناهار بوخوییم گاهی وقتا هم قطی میکنی و من میگم ببین هوا سرده و تو میگی نه روزه   یه روز رو مبل دراز کشیده بودم (چون کمتر من و در طی روز به صورت خوابیده میبینی...
25 اسفند 1393

بازی های آموزشی

یه هفته دیگه مونده تا بهار ولی این پست و از قبل آماده کرده بودم.دارم عکسای سال 93 رو جمع و جور میکنم تا چیزی جانمونه. اینجا چند تا از بازیهای آموزشیتو گذاشتم. یه روز که بابا میوه خریده بود پلاستیک میوه رو برخلاف همیشه گذاشت رو زمین و تو هم مشغول شدی به این کار که بعد مامان جهت دارش کرد و در آخر هم بهت گفتم حالا یکی یکی جمعشون کن.آفرین پسرک حرف گوش کنم     اینجا هم داشتیم نقاشی میکشیدیم که دیدم خیلی حوصلشو نداری واسه همین گفتم بیا با مداد رنگیا شکلای مختلف درست کنیم .اول نوبت من بود و من یه مستطیل درست کردم بعدش دیدم اومدی بقیه مدادهارو توش گذاشتی و گفتی کباب دوروس تدم. منظورت همون منقل ک...
21 اسفند 1393
1